تبليغاتX
غزل تنهایی


غزل تنهایی

درد و دل
نویسندگان
آثار بجا مانده از یک عاشق
دوستان عاشق تنها
دوستان عاشق
موضوعات
آمار وب
طراح قالب:
لوگو دوستان
كدهاي جاوا
قابل توجه صاحب وبلاگ!!!
سلام دوستان هرکس صاحب این وبلاگ میشناسه لطف کنه بهش بگه به ایدی the_zarbat پ م بده تا هم ایدیش و هم وبلاگشو بهش بدم. موفق باشید. ___AfshiN Zarbat___

نويسنده: تنهاترین عاشق مورخ: جمعه 1386/09/16
|+|
ThiS Weblog HacKed bY AfshiN ZarbaT

ThiS Weblog Hacked BY AfshiN ZarbaT

www.irhacking.com


نويسنده: تنهاترین عاشق مورخ: پنجشنبه 1386/09/08
|+|
چوپان ساده لوح

کنار هر قطره اشکم هزار خاطره دفنه

این قدر خاطره داریم که گویی قده یک قرنه

گلوم می سوزه از عشقت عشقی که مثله زهره

ولی بی عشق تو هردم خنده با لبهای من قهره

درسته با منی اما به این بودن نیازارم

تو که حتی با چشماتم نمیگی آه دوست دارم

اگه گفتی دوست دارم فقط بازی لبهات بود

و گرنه رنگ خود خواهی نشسته توی چشمات بود

هر چی توی دنیا من می خواستم ماله ما شه

اما تو هیچ وقت نذاشتی بینمون غصه نباشه

فکر می کردم با یه بوسه با تو هم خونه می مونم

نمی دونستم نمی شه آخه بی تو نمی تونم

گله می کنم من از تو از تو که این همه بی رحمی

هزار بار مردم از عشقت تو که هیچ وقت نمی فهمی

چشام همزاد اشک و خون دلم همسایه آهه

زمونه گرگ و عشق تو شبیه مکر روباهه

شدم چوپان ساده لوح کنار گله احساس

چه رسمی داره این گله سر چنگال گرگ دعوا ست

تو اینقدر خواستنی هستی که این گله نمی فهمه

اگه لبخند به لب داری دلت از سنگ و بی رحمه

ببخش خوبم اگه این عشق حیله تو رو رو کرد

نفرین به دل ساده که به چنگال تو خو کرد


نويسنده: تنهاترین عاشق مورخ: جمعه 1386/09/02
|+|
مرگ من....

 

 

 

بعد از این جدایی دل به کسی نمی دم

 

بی تو تنهام واسیرم

 

شب جشن وصال تو

 

شب مرگ آرزوهام

 

تک و تنها میمیرم

 

من امشب میمیرم

 

ولی آروم نمی گیرم

 

کاشکی هرگز

 

تو رو هرگز نمی دیدم

 

این آخرین اشکام

 

بزار راحت بباره

 

ابر چشمام خون می باره

 

شب رفتن رسیده

 

دلم آروم نداره

 

ولی چشمات نمی ذ اره

 

من امشب میمیرم

 

ولی آروم نمی گیرم

 

کاشکی هرگز

 

تو رو هرگز نمی دیدم.

 

 


نويسنده: تنهاترین عاشق مورخ: پنجشنبه 1386/06/01
|+|
هدیه از طرف یه دوست...

 

چه بگویم ؟ وقتی نمی دانم چه باید گفت ...
 
چه بنویسم وقتی دستانم توان نوشتن ندارد .
 
با بغض هایی که راه گلویم را بسته چگونه فریاد برآورم ؟
 
فریاد برآورم و بگویم خسته ام !
 
کاش می توانستی این همه غم و اندوه را در چشمانم ببینی .
 
کاش رویت را بر نمی گرداندی ...
 
کاش در چشمان من نگاه می کردی و دردم را می دیدی .
 
کاش می فهمیدی دنیایی از اندو در دل . و هزاران حرف نگفته بر
 
لب و دریایی از اشک بر دیده داشتم ...
 
می دانم هیچ چیز تغییر نخواهد کرد
 
اما هر روز تلاش می کنم  
 
هر روز کمی سخت تر از دیروز ...
 
خدایا ! کمکم کن
                      

نويسنده: تنهاترین عاشق مورخ: شنبه 1386/05/27
|+|
مطالب پیشین
:: رویای تنها ::

<-postTitle->

Copy Right By: Http://J28.Blogfa.Com
Sponsored By: Masoud Rezaie

JavaScript Codes